من اينجا امااا اين آپديت نميشه کونی.

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ،۱۳۸۳


 

اگه مياين بياين اينجا ..

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

 سکوتم از اينه که هيچی ندارم بگم .مال صاف شدن آب گل‌آلود چاه نيست .هيچ معنی‌ايم نداره ،خيلی پاپيش بشی می‌تونه از به گا رفتن مخم خبر بده .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸۳


بهاريه

بر کون ما چه فرق اگر چوب نو شود ؟

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

تارو گفت :
- می‌توان گفت که انسان ليافت همه چيز را دارد .

- نه قادر نيست مدت درازی رنج بکشد يا خوشبخت باشد .پس به هيچ کار پر ارزشی قادر نيست .
یکديگر را نگاه کردند .بعد گفت :
- ببينم تارو ،شما قادريد از عشق بميريد ؟

- نمی‌دانم اما گمان می‌کنم که حالا نه .

- همين !اما روشن است که شما می‌توانيد در راه يک انديشه بميريد .و من از آدم‌هايی که در راه انديشه می‌ميرند خسته شده‌ام .من به قهرمانی عقيده ندارم ،می‌دانم که آسان است .به اين نتيجه رسيده‌ام که کشنده است .آنچه برای من جالب است اين است که انسان زندگی کند و از چيزی که دوست دارد بميرد .

ريو با دقت به حرفهای روزنامه نويس گوش داده بود .در حالی که چشم از او بر نمی‌داشت با ملايمت گفت :
- رامبر ،انسان انديشه نيست .

- انديشه است .از آن لحظه‌ای که از عشق روگردان می‌شود انديشه‌ای ست کوتاه .و ما ديگر لياقت عشق را نداريم .تسليم شويم دکتر ،صبر کنيم که چنين لياقتی را پيدا کنيم .و اگر واقعا ممکن نباشد ،بی آنکه نقش قهرمان را بازی کنيم به انتظار نجات عمومی باشيم .من ،دورتر از اين نمی‌روم .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳


 

دارم به زندگی بی زن عادت می‌کنم ،اجازهء عاشق شدن که ندارم ،اين بهارم که ايگنورش کردم ،سر کارم که می‌رم ،يه سری درد و مرض معمول هميشگی‌م که هست شکر خدا ...درسته که يه کم لوسه ... ولی  ۴۰ ۵۰ سالی رو بايد اينجوری زندگی کرد ،يه کم زودتر مشق می‌کنم طبق معمول .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳


 

بهار امسال بی رمقه يا من وضعم خرابه ؟ فکر ميکنم فقط يه بهار ديگه در زندگيم اينقده لوس و ننر بوده است ،حتی صدای کردن گربه‌ها ام نمياد .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳


 

حق رها نکند چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی ؟؟نه بابا ...جدی ؟

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۳


 

 آرزو چيزيه که به زندگی جهت ميده ،وقتی خيال اومدن چيزی تو کله‌ته ،وقتی صب تا شب به عشقش زندگی می‌کنی ،ناخودآگاه جوری رفتار می‌کنی که انگار ديگه چيزی به رسيدنش نمونده ،حتی جوری که انگار الان در عين وصلی ...نقل ما ست و اميد زندگيمون ،معرفی می‌کنم :

مرگ

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۳


 

آقا رفتيم سفر ،آخرشم نمرديم .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸۳


 

ميريم سفر ،شايد برگرديم ،شايدم برنگرديم ،مث همه چيزای ديگه .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ فروردین ،۱۳۸۳


 

هااای !
اين پالان مخمل سياه را از پشتم باز کنيد ،
اين افسار آبی راه راه را هم ،
شلوار شش جيب خاکيم را بياوريد ،
با آن يقه آخوندی پاره‌هه ..
مگر نمی‌دانيد ؟
بهار شده .

می‌خواهم توی گِلها غلتی بزنم .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳


 

 آخه من با اين دخترهء ۱۵ ساله‌ء ناخن مصنوعی چسبوندهء لاک سرمه‌ای زده ،که تو تاکسی نشسته بغل دستم و هی خودشو می‌ماله بهم چی کار بايد بکنم ؟ببرم خونه بکنمش ؟يه عروسک بخرم براش که سرش گرم بشه ديگه از کارا نکنه ؟يا مومک واسش بخرم که يه فکری به حال دستاش بکنه موفق‌تر باشه ؟؟

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٢


 

هااااای دخترا ! درسته که ما کرکره رو کشيديم پايين ،ولی چرا بعضياتون انقده نازين ؟

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢


 

می‌دونی ؟امشب اون خوار کسهه به اين نتيجه رسيد که احتمالا هنوز اونو دوست داره .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٢


 

 « همانا انسان را خوار کسه آفريديم ،همينه که هست »

 

 خوار کسه عشق و زندگی خودشو داره ها ....بازم وقتی يه عاشق بيچاره رو -که تازه به قدر کافی کونشم واسهء آقا پاره کرده‌ - از دست می‌ده ،يه جوری می‌شه ! ....ای کيرم تو حلقت .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢


 

رفتم حموم ، ديگه بو نمی‌دم.

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢


 

رسماً بو می‌دم .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢


 

 امشب بهرنگ می‌گفت اين چه کاريه کردی پسر ؟ گفتم ديگه هر کی يه جايی کم مياره ،گفت فوقش يه سال عذاب وجدان ميگرفتی ديگه ..گفتم نمی‌شد .

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٢


 

 اين دو سه هفته‌ای که سيبيل گذاشتم ،اندازهءدو ماهِ قبلش خودمو تو آيينه نيگا کرده‌م ...داشتم فکر می‌کردم خدا چه عقلش رسيده به دخترا سيبيل نداده .

 

 اون پايينم اشتباه نوشته‌م ،واضحه دليلش اينه که مجبورم ،اون تنها چيزيه که زنده نگهم داشته،يا تنها چيزی که به زمين وصلم ميکنه ، يه همچين چيزی . 

  
نویسنده : شبدیز . ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٢